بامدادی ناخواسته
آن زمان که عشق راه گشایم بود
ایمان دستانم را بست
در بهت سنت پایم شکست
حسرت به جای عشق بر دل نشست
زان پس چه بسیار فریادم را گریستم
اما باد اشک هایم را برد
دل در بی تابی و اندوه فسرد
فریدون
برچسبها: فریدون
هر دو داستان "خسرو وشیرین" و "لیلی و مجنون " از دلدادگی می گویند . دو دولداده از دو فرهنگ و جامعه ای متفاوت . در جامعه لیلی عاشق شدن بر پسری، فساد و فحشا است و پدر غیرتمند، او را در خانه زندانی می کند . در جامعه ی شیرین، دختران و پسران با هم می نشینند به شکار و گردش می روند ،در آنجا شخصیت دختران، نگهدارنده ی پاکی آنهاست. شیرین که برای دیدن معشوق به تنهایی سوار بر اسب می شود از ارمنستان تا تیسفون می تازد و وقتی بدون دیدار ،با یار نادیده اش، باز می گردد، یک غیرتی در سراسر مملکتش نیست که بگوید:چرا رفتی؟ کجا رفتی؟ ...
سیمای دو زن را اینجا بخوانید
گلستان - باب هشتم - بیست و نه
همه کس را ،عقل خود به کمال نماید و، فرزند خود به جمال
يکي جهود و مسلمان، نزاع مي کردند
چنان که، خنده گرفت، از نزاع ايشانم
به تيره گفت مسلمان: که گر قبالهء من
درست نيست، خدايا جهود ميرانم
جهود گفت: به تورات مي خورم سوگند
که گر دروغ زنم، همچو تو مسلمانم
گر از بسيط زمين، عقل منعدم گردد
بخود گمان نبرد هيچکس، که نادانم
هارون الرشيد را چون ملک ديار مصر، مسلم شد گفت :به خلاف آن طاغي که به غرور ملک مصر دعوى خدايى كرد نبخشم اين مملکت را مگر به خسيسترين بندگان.
سياهي داشت نام او خصيب در غايت جهل ملک مصر بوي ارزاني داشت و گويند عقل و درايت او تا به جايي بود که طايفهاي حراث مصر شکايت آوردندش که: پنبه کاشته بوديم باران بيوقت آمد و تلف شد.
گفت پشم بايستي کاشتن.
اگر دانش به روزى در فزودى
ز نادان تنگ روزىتر نبودى
به نادانان چنان روزى رساند
كه دانا اندر آن عاجز بماند
بخت و دولت به كاردانى نيست
جز بتاييد آسمانى نيست
اوفتاده است در جهان بسيار
بى تميز ارجمند و عاقل خوار
كيمياگر به غصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه يافته گنج
سعدی
شاور، وزیر ، رعیت ، غلام ، انوشیروان و بزرجمهرو.... هستند.
بریده ای از داستان خواهران پییرس:
.... لول و ادنا قلچماق بودند. از بچگی عادت داشتند سطلهای بزرگ و پاتیلهای خرچنگ را این طرف و آن طرف ببرند. همین بود که ظرف چند دقیقه قایقشان را به ساحل آوردند، به آب انداختند و با دستان زمختشان شروع کردند به پارو زدن.لول همانطور که پارو میزد سرش را برگردانده بود و چشم از قایق سرگردان برنمیداشت.ادنا گفت: «فکر نمیکنی خفه شده باشه؟»
لول جواب داد: «نه کاملا.»
از موج آخری که قایق شکسته را آرام آرام به عمق گورستان آبیاش فرو میبرد، گذشتند. صاحب بیرمق قایق هم کمی آنطرفتر زیر آب رفته بود و داشت برای بار سوم هم فرو میرفت. آنقدر دست و پا زده بود که از رمق افتاده بود.سیاهی چشمهایش ناپدید شده و دهانش باز مانده بود. با یک دست و پا زدن کوتاه دیگر، مرد بیچاره کاملا زیر آب فرو رفت.
خواهران پییرس خودشان را رساندند به نقطهای که آخرین بار غریق را آنجا دیده بودند. لول دستش را زیر آب برد و چرخاند. نگاهی به ادنا انداخت، سرش را با ناامیدی تکان داد و یک بار دیگر در حالی که آستین را تا شانه بالا زده بود، دستش را بیشتر در آب فرو برد. این دفعه وقتی بالا آمد و پشتش را به قایق تکیه داد یقهی مرد نیمهجان در دستش بود.
مرد را به ساحل بردند، روی سنگریزهها انداختند و شروع کردند به فشار دادن شکمش. حدود یک گالن آب دریا از دهان مرد خارج شد. سپس لول، او را بلند کرد، روی شانه انداخت و سه تایی به خانه رفتند.
رویهمرفته مرد خوش قیافهای به نظرشان آمد. همهی دندانهایش طبیعی بودند و سرش پر از موهای قهوهای تیره بود. خلاصه این که او از آن مردانی بود که دست خواهران پییرس به ندرت به آنها میرسید. به همین خاطر، از بیهوشی او سوء استفاده کرده یک دل سیر نگاهش کردند. لباسهای ماسهای را از تنش درآوردند و کنار شومینه آویزان کردند. بعد با حوله خشکش کردند، لباس خواب صورتی ادنا را به او پوشاندند و یک جفت از جورابهای کهنهی لول را پایش کردند تا گرم بماند.
همانطور که مرد بیهوش روی کاناپه افتاده بود، پیشانیاش را پاک کردند و موهایش را مثل عروسک شانه زدند. هنوز لول و ادنا از کنار او بلند نشده بودند و همانطور خیره نگاهش میکردند که مرد سرفهای کرد و چشمهایش را باز کرد.
گفتنی است که لول و ادنا پییرس چند سالی بود که دوران جوانی و طراوتشان را پشتسر گذاشته بودند. آنها زندگی طولانی و پرمشقتی داشتند. گونههایشان از ضربات باد و امواج دریا ترک خورده بود، دستهایشان خشن و موهایشان مثل کنف شده بود. لباسهایشان هم از برخورد مداوم با ماهیهایی که صید میکردند چرب و چروک بود. در نتیجه وقتی مرد نیمهجان چشمهایش را گشود و هردو خواهر را بالای سرش دید، احتمالا ترس برش داشت، مخصوصا که فقط یکی از آنها هم برای ترساندن یک مرد غرق شده کافی بود.
ادنا با دندانهای یکی در میانش به او لبخندی زد و گفت: «باید آب دریا رو از شکمت بیرون میکشیدیم.»
چشمهای غریبه به سرعت به چپ و راست میچرخید؛ شده بود مثل حیوانی که به دام افتاده، مثل خرگوشی در تله. نگاهی به سر و وضع خودش در لباس خواب کهنهی ادنا کرد، بعد نگاهی به دو خواهر انداخت و جیغ بنفشی کشید.
در دفاع از او باید گفت که مردک بیچاره، احتمالا با آن همه آبی که قورت داده بود، هنوز کمی گیج بود و آب شور توی سرش شلپشلپ میکرد. از روی کاناپه پایین پرید و به سمت در حمله برد. چیزی نمانده بود که در را از پاشنه دربیاورد. بعد با همه قدرتی که داشت، همین طور که لابلای توفالها کلهمعلق میرفت، به سمت ساحل فرار کرد.
خواهرها با چشمهای گرد شده در چارچوب در ایستاده بودند و تماشایش میکردند. تازه، کار به همینجا ختم نشد. مردک وقتی به حد کافی از خواهران پییرس فاصله گرفت در حالی که هنوز لباس خواب صورتی ادنا را بر تن داشت، برگشت و انگشتش را به نشانهی تهدید برای دو زنی تکان داد که چند ساعت پیش، از مرگ نجاتش داده بودند. سیل کلمات توهینآمیز بود که از دهان مرد خارج میشد. حرفهایش آنقدر قبیح و بیشرمانه بودند که مرغان دریایی (که اتفاقا خیلی هم پایبند اصول اخلاقی نیستند) سرشان را از شرم پایین انداخته بودند. بعد، مرد دوباره راهش را به سمت دریا ادامه داد.
تعجبی ندارد که لول و ادنا پییرس کمی از رفتار مرد جوان ناراحت شدند؛ اما دلخوری لول کمی بیشتر بود، چون او بود که مرد را دیده و از آب بیرون کشیده بود. حس میکرد حق دارد که سینهاش پر از خشم شده است. ژاکتش را تنش کرد و دنبال مرد راه افتاد.
اگر غریبه صدای پای او را میشنید یا حتا نزدیک شدنش را حس میکرد، شاید فرصت پیدا میکرد، به خاطر از کوره در رفتنش، از لول عذرخواهی کند. اما لول پییرس در حرکت از لای توفال و سنگریزهها از او تیزتر بود و در عرض چند دقیقه خود را به مرد رساند. شانههایش را گرفت، چرخاندش و یک مشت محکم حوالهاش کرد. مرد چنان روی زمین پخش شد که نشانی از بلند شدن در او دیده نمیشد.
لول مثل یک قهرمان مشتزنی بالای سر او ایستاد و خواهرش را صدا زد.
گفت: «قایقو بیار.»
دقیقا همانجایی پرتش کردند داخل آب که پیدایش کرده بودند و به سمت ساحل پارو زدند...
برای خواندن ادامه ی داستان روی عکس ها کلیک کنید.

برداشت از : لب چشمه
در باره ی کتاب ده داستان تاسف بار بیشتر بخوانید
برچسبها: داستان, کمی بخندیم

یکم-ایران برای بزرگ داشت روز ملی فردوسی آماده شده است از روزنامه خراسان
دو دیگر: چهارمين همايش جهاني بزرگداشت فردوسي با سخنراني جلال خالقي مطلق، قدمعلي سرامي، محمدحسين طوسيوند، شهين سراج و شعرخواني شاعر ملي افغانستان عبدالكريم تمنا در مشهد برگزار ميشود. ياسر موحدفرد، دبيركل بنياد فردوسي به مهر گفت: به مناسبت هزاره شاهنامه، چهارمين همايش جهاني بزرگداشت فردوسي با نام پاژ و به همت بنياد فردوسي در مجتمع فرهنگي هنري كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان خراسان رضوي برگزار ميشود.
وي افزود: در اين همايش جلال خالقي مطلق استاد ايراني دانشگاه هامبورگ، قدمعلي سرامي استاد دانشگاه آزاد اسلامي زنجان، محمدحسين طوسيوند رئيس بنياد فردوسي، عباس خيرآبادي استاد دانشگاه آزاد اسلامي مشهد، عفت شريعتي نايب رئيس كميسيون اجتماعي مجلس شوراي اسلامي، شهين سراج رئيس بنياد ملكالشعراي بهار در فرانسه و زهرا فرخي مدرس مراكز آموزشي مشهد سخنراني خواهند كرد.
سه دیگر: سومین کنگره فردوسی در کاخ نیاوران
سومین کنگره بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی 25 اردیبهشت در مجموعه کاخ نیاوران برگزار میشود. این مراسم به همت بنیاد فردوسی و با همکاری مجموعه فرهنگی تاریخی نیاوران و شهرداری تهران، و با حضور فردوسیشناسان ساعت 17 روز 25 اردیبهشت در تالار اجتماعات مجموعه کاخ نیاوران برگزار خواهد شد.
در سالروز گرامیداشت فردوسی، این کنگره میزبان استادان شاهنامهپژوهی چون، میرجلالالدین کزازی، محمدحسین طوسیوند، حسن انوشه، جمیله اخیانی و عبدالکریم تمنا است. ...
چهارم: شاهنامه خوانی استاد ترابی در فرهنگسرای آسمان 23 اردیبهشت
پنجم: خواندم که شاهنامه ی دکتر جنیدی هم در اصفهان رو نمایی شده است
ششم: برگزاری بزرگداشت فردوسی 23 اریبهشت در سالن آموزش پرورش منطقه یک با سخنرانی دکتر کزازی
هفتم: برگزاری بزرگداشت فردوسی با شرکت دکتر کزاز جمعه ساعت 12 در نمایشگاه
1
در
Wednesday, May 13, 2009
0
نظرات
برچسبها: شاهنامه خوانی